
خوب دیدن
1 معرفت ، با عشق ره پیمودن است
پیش درگاه خدا سرسودن است
2 در گذار عاشقی های زمان
بهر لیلا همچو مجنون بودن است
3 مولوی را شمس تبریزی شدن
راه آنان بی ریا پیمودن است
« عشق را بی معرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وامکن » 1
4 داوری را از خدایت یاد گیر
ورنه در ناداوری باشی اسیر
5 با کتابی کی شوی دانای دهر ؟
پاکسازی بایدت ذهن و ضمیر
6 گوش کن پند کهن با جان و دل
آنچه گوید هر زمان ، دانای پیر
« گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گل ها زشت یا زیبا مکن »
7 آبروداری بکن در جای خود
باش در اندیشه ی فردای خود
8 آبـــروداری بکن تا دیگـــران
آبــــروداری کنندت جای خود
9 گفتنی ها را بگو در انجمن
از بدی ها دور کن دنیای خود
« پیـــــرو خورشید یا آیینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن »
10 دل شکستن افتخارآمیز نیست
در بدی ها برتر از پرهیز نیست 2
11 آفرین بر آن که لبریز صفاست
از فریب این و آن لبریز نیست
12 بخردان دانند قدر داریوش
کس پی آرامش از چنگیز نیست
« ای کــــه از لرزیدن دل آگهی !
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن »
13 گر پذیری اشتباه خویش را
می رسی تا بیکران کبـــریا
14 رمز پیروزی بـــود افتادگی
ارمغان بنــــدگی باشد خـدا
15 از سیاهی های دوران دور باش
تا رسی بــر قلّه های روشنا
« دل شود روشن ز شمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن »
16 گفته اند این را : به میدان جهان
قدر گوهر ، گوهری داند بدان
17 انتظار سبزه زاران از کویر
عاقلی هرگز ندارد بی گمان
18 می شوی آواره ی بیراهه ها
چون سپردی کار بر نابخردان
« زر به دست طفل دادن ابلهی ست
اشک را نـــــذر غـــم دنیا مکـن »
19 گفت با من رهروی نیکو نهاد
خواستاری گر شوی انسان راد
20 در عبور زندگانی یاد گیــــر
خوب دیدن از هــژبر پاکـــزاد
21 کاستی های خود اندر خویش بین
چون که باشد این سرآغاز وِداد
« خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیـــــدا مکـن »
هژبر پاکزاد
12 تیر 1401 خورشیدی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ــ از مولوی
2 ــ باید از بدی ها پرهیز کرد .
* ــ از دیوان « سپهر سخن »