کوپال
 

تعداد بازدیدکنندگان آنلاین: 0

شوق دیدار

...

1 شوق دیدار تو افکنده به جانم شرری

ای که در دیده من از همگان خوبتری

...

2 آتش عشق تو جان و دل من سوخته است

از سـر مهر،بر این سوخته بنـــــما نظری

...

3 به خرابـات شدم تشــــنه دیدار جهان

دیدم از جام جهان بین که تو چیز دگری

...

4 گو صبا را که سحرگاه ز کویت آرد

سوی این عاشق آشفته تنها،خبری

...

5 می گشودم به هوای تو از این خانه ی غم

بــــــــهر پرواز اگر بود مــرا بال و پری

...

6 ساقی دهر،به من باده تلخی داده ســت

مِیِ دیدار تو خواهم که تو شهد و شکری

...

7 رفته از دست بهاران و رسیده ست خزان

جـــــــز تماشای جمال تو ندارم ثمری

...

8 می کنم روی به هرجا،چو شبی تاریک است

جــــز به سوی تو که مانند فروغ سحری

...

9 بی تو دلتنگ و پریشانم و غمگین و غریب

بهـــــر دیدار،از این غمکده بگشای دری

...

10 آرزویم همه این است که این شیفته را

باده ی وصل بنوشانی و با خویش بری

...

11 گرچه همواره در اندیشه ی کویت بودم

بخـــتم افسوس نشد یار،برای سفری

...

12 جای آن است در این خون جگر خوردن من

دستـــی از مِهر،کشی بر سرِ خونین جگری

...

13 آخرین حرف من این است که بادا جاوید

بر سرم سایه لطفــت که ز عالم تو سری

...

14 گفتم از بهر تو سازم غزلـــی درخورِ تو

من که جُز چامه سُرایی نشناسم هنری

...

15 گرچه شایســته شانت نبود شعر هژبر

بپذیرش که ندارد به از این،شعر تَری

هژبر پاکزاد

22 خُرداد 1375 خورشیدی

  • از کتاب گوهر پارسی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

آخرین نظرات

نویسنده:حسن شفقتی یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲ ساعت: ۲۲:۴

یادش گرامی و نامش جاودان باد.بر ما هم هنوز غم فراق استاد ناباورانه است.

پاسخ:

درود

سپاسگزارم و

امیدوارم شما و عزیزانتون سلامت باشید

1402/12/23

موضوع :

پس پرده

-------------------

نویسنده:علی صحبت کرمی دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۲ ساعت: ۲۱:۴۷

بادرود

عرض ادب و احترام خدمت شایان جان پاکزاد عزیز و تمامی اندیشمندان دانشکده ی کوپال.

هزاران درود بر روح استاد ارجمند عالیجناب هژبر پاکزاد که گنجينه های ارزشمندی از خود به یادگار گذاشت چه داستان آموزنده‌ای را به نظم در آورده اند روحشان شاد و در آرامش ابدی باشد.

سپاسگزارم از جنابعالی که در این دانشکده را باز گذاشته اید و این کار یکی از آرزوهای استاد عزیز بود که همیشه می‌گفتند بعد از من نمی‌دانم چه خواهد شد.

در ضمن شایان جان من از استاد جهت ارسال‌ اشعارشان برای دیگر دوستان اجازه گرفته بودم و ایشان فرمودند هر نوشته ای که از پایگاه کوپال بر می‌دارید به شرط اینکه نام نویسنده در کنارش باشد هیچ موردی ندارد.امیدوارم که جنابعالی هم رضایت خویش را اعلام نمایید .

از زحمات شما در نشر آثار استاد بسیار سپاسگزارم. شاد و سلامت باشید

پاسخ: درود فراوان بر شما

به نظر بنده هم با ذکر نام صاحب اثر،این اقدام با کیفیت خواهد بود.

از شما شپاسگزارم که به یاد پدرم بودید و همچنان هستید و خواهید بود .

1402/12/23

موضوع :

میخ ها

-------------------

نویسنده:شال خبر سه شنبه ۱ اسفند ۱۴۰۲ ساعت: ۱۸:۵۲

با سلام.

روح استاد فرزانه هژبر پاک زاد شاد

خدا رحمتش کنه ، چندین سال بود وبلاگ وزین کوپال ایشان را دنبال می کردم ، متاسفانه چند ماهی بعلت مشغله کاری از بستر فضای وب دور بودم و متوجه درگذشت استاد نشدم .

خداوند به بازماندگان استاد صبر عطا کند ، روحش شاد یادش جاودان

پاسخ:

درود

سلامت باشید و امیدوارم زندگی،تنها روی خوشش را بر شما نمایان کند .

1402/12/23

موضوع :

هژبر خان بزرگ و کوپال جان !

-------------------

نویسنده:علی قربانی چنارلق یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۲ ساعت: ۲۱:۲۸

سلام شایان عزیزم

امیدوارم که حالت خوب باشد

من از اتفاقی که برای عمو هژبر افتاد بسیار متاسف و متاثر شدم و در آن حین متوجه این حقیقت شدم که چه گوهر با ارزشی را از دست دادیم، چرا که با نشست و برخواست هایی که با عمو هژبر داشتم به فضیلت های انسانی که در وجود این انسان فرا جناحی نهفته بود پی برده بودم و بنده افتخار این را داشتم که برای چندین سال ازمطالب بسیار گران بهایی که توسط عمو هژبر در دانشکده کوپال به اشتراک گذاشته میشد استفاده کنم و حتی بازید از این منبع ارزشمند برای این حقیر تبدیل به یک فعالیت روتین شده بود. حتی پس از اتفاق ناگواری که بر عمو هژبر افتاد بنده با اندوهی که در سینه داشتم همچنان به بازدید خودم ادامه میدادم اما همواره احساس میکردم که فعالیت این دانشکده مجددا از سر گرفته خواهد شد. خواستم یک تشکر ویژه داشته باشم از جنابعالی از اینکه ما را از این منبع بسیار ارزشمند بهره مند میسازید .

ارادتمند شما

علی قربانی چنارلق

پاسخ:

درود پر مهر بر شما

از ابراز لطف و احساسات کم نظیر شما بسیار ممنونم.

باید بیان کنم که بنده،دفعات زیادی به روستای چنارلق نیامدم و ساکنین آن روستا را ملاقات نکردم،اما طی همان چند دفعه،به منزل شما آمدم،به این دلیل که پدر شما را بسیار دوست داشتم.یادشان گرامی باشد.

همینکه فرزند ارزشمندی چون شما به یادگار گذاشتند،یعنی رسالت خودشان را به تجلی رساندند .

از ابراز لطف شما بسیار سپاسگزارم و امیدوارم در آن روستا شما را در کله ای ملاقات کنم .

1402/12/23

موضوع :

هزار افسوس

-------------------

علی صحبت کرمی شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۲ ساعت: ۲۳:۴۰

با درود

هیچ کس اسطوره‌ نیست مگر در مهربانی و انسانیت .

هژبر خان یکی از آن اسطوره‌ هاست

موفق ترین آدم ها آنهایی نيستند که به ثروت یا قدرت رسیده اند

بلکه کسانی‌اند که هیچ گاه دیگران را نرنجانده اند دل هیچ کسی را

نشکسته اند و باعث غم هیچ کس نشده اند

استاد پاکزاد یکی از موفق ترین آدم ها هستند.

یادشان را گرامی و نامشان جاویدان باد.

شایان عزیز ما را هم در غم خویش شریک بدانيد تا نفس باقیست در کنارتان خواهیم بود.

پاسخ: درود فراوان بر شما

از لطفتان بی نهایت سپاسگزارم ...

موضوع :

عالیجناب هژبر خان بزرگ

-------------------

نویسنده:احسن جعفری شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۲ ساعت: ۹:۴۹

با درود خضور شایان عزیزم

یاد و خاطر استاد مهربانی ها بخیر و نیکی

جای استاد بد جوری در بین مان خالی است

من هم همنوا با شما عرض می کنم استاد ارجمندم روزت مبارک.

پاسخ:

درود بر شما

از لطف و محبّت شما سپاسگزارم.

حیف و هزاران افسوس...

موضوع :

عالیجناب هژبر خان بزرگ

-------------------

نویسنده:سهراب قوامی لاهیجی جمعه ۶ بهمن ۱۴۰۲ ساعت: ۲۰:۶

با سلام و درود خدمت اقای پاکزاد جان و دل.

روز پدر بر شما مبارک و میمون باشد.

چاکرم در بست سهراب قوامی راهیجی

پاسخ:

درود بر شما که همیشه به یاد هستید.

سپاسگزارم و آرزومندم سلامت باشید.

موضوع :

عالیجناب هژبر خان بزرگ

-------------------

ویسنده:حسن پوروثوقی سه شنبه ۳ بهمن ۱۴۰۲ ساعت: ۱۸:۴۵

سلام و درود

شایان عزیز کوچ آسمانی استاد پاکزاد عزیز باورنکردنی است.

اسطوره صبر و شکیبایی و کمال بودند که بعد از سالیان دور، دوری، در فضای مجازی یافته بودم و امید داشتم که به دیدار حضوری بیانجامد که ......

و باز حسرت و حسرت و حسرت

مراسم مرکز آموزش رشت را صبح آن روز مطلع شدم و دوری راه مانع حضورم شد.پیام تسلیت از طریق دوست گرانقدر جناب قریشی عزیز فرستاده بودم. خداوند بیامرزدشان.

حسن پوروثوقی همکار سالیان دور پدرتان از تبریز

پاسخ:

درود بر جناب پوروثوقی عزیز

پیام شما را در کنار خانواده شنیدیم،از همدردی ی شما سپاسگزارم.

نمی دانم چه بگویم که وصف حال شود،نه واژه ای پیدا می کنم و نه جمله ای...

از شما شخصاً خاطرات خوبی به یاد دارم،امیدوارم همیشه در سلامت باشید و شاد.

موضوع :

هژبر پاکزاد

شایان پاکزاد

23 اسفند 1402 خورشیدی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

پس پرده

  1. هر که آمد سخنی گفت ولی راز نگفت

ویژگی های پس پرده ی آغاز نگفــــت

  1. باب طبع دل ما زاهد وارسته به ما:

راز پرواز شگفت آور شهباز،نگفــت

  1. در بر باد،سر صخره،شقایق چو شکفت

شــــرح شوریدگی آن گل طنّاز نگـــفت

  1. تا رسیدیم به هر منزل و صاحبنظری

هر چه گفتیم به ما راز بگو،باز نگفـت

  1. از غزلخوانی مرغ سحری پرسیـدیم

نکته ای زانهمه اسرار در آواز نگـفت

  1. زخمه ای گشت صبا،ساز سپیدار نواخـت

رمز شــیدایی آن زخمه و آن ساز،نگفــت

  1. رفت پرواز کنان،جان جهان تا ملکـــوت

در خورش،عارف ما ارزش پرواز نگفــت

  1. رهروی گفت که داننده ی اسرار،خداست

کس ندانست و چو او راز به ایجاز نگفــت

  1. خوش سرودی غزلی ناب ولی در عرفان

هیچکس چون سخن حافظ شیراز نگـفت

  1. به هدف زین گذر سخت،هژبرا نرسی

تا ندانی که به خوبان بجز او راز نگفت

هژبر پاکزاد

29 خرداد 1377 خورشیدی

  • از کتاب گوهر پارسی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

میخ ها

  1. مادری با اُمید خود چندی

می کشید انتظار فرزندی

  1. تا که یک روز او پسر زایید

بر دلش نور زندگــــــی تابید

  1. شد شکوفا به باغ احساسش

با ورود پســــــر،گل یاسش

  1. شادمان شد بســــــــی ز آمدنش

بوسه ها زد ز دلخوشی به تنش

  1. کودک نو رسیده را تا دــــید

شعله ی مهر او زبانه کشیـد

  1. تا ز کودک صدای گریه شنید

در دلش عشق مادری جوشید

  1. دوره ی تازه ای پدید آمد

روزگار خوش امیــد آمد

  1. بخت،همراه گشــــت با مادر

تا در آغوش خود گرفت پسر

  1. رو به سوی خدا نیایش کرد

قدردانی از آن گشـــایش کرد

  1. سر به خاک مطهرش سایید

آستان مبـــــــــارکش بوسید

  1. سال ها بین مادر و فرزند

دوستی بود مایه ی پیوند

  1. زنگیشان چو قند،شیریـــن بود

با صفا بود و خالی از کین بود

  1. مادر از نیک اختری،سرمست

کودک از مهر مادری،سرمست

  1. خانه قلبشــــان چراغان بود

بلبل مهرشان غزلخوان بود

  1. در فضای امـــــید و آزادی

زندگی می گذشت با شادی

  1. کم کم آن نو رسیده برنا شد

کودک نــــــاتوان،توانا شد

  1. بازوان ستبر خود تا دید

جلوه های جهالتش جنبید

  1. دید چون قدرت جوانی خود

بُرد از یاد،ناتـــــــــوانی خود

  1. گشت نابخردی چنان یارش

دور شـد بخردی ز افکارش

  1. رفت کم کم وفا ز دنیـــایش

بی وفایی نشست بر جایش

  1. تا که در خود غرور و قدرت دید

سر ز فرمان مادرش پیـــــــــــچید

  1. ادب و تربیت ز یادش رفت

حرمت مادر از نهادش رفت

  1. داد از دست خوی انســـانی

بانگ زد بر سرش ز نادانی

  1. مادر مهربــــــــان خود آزرد

یاوری های او ز خـــاطر بُرد

  1. بُرز و بازوی خویش را نگریست

مادر دلپریــــــــــــش را نگریست

  1. گفت اکنون که چرخ،چرخیده

رشته های گذشـــــــته،پوسیده

  1. منِ قوی پنجه جوان،چون شیر

او زنی خسته است و مادر پیر

*****

28. ما کجا همنشین هم باشیم؟

می توانیـــــم همقدم باشیم؟

  1. هر کسی سوی کار خود باید

برود چونکه ایــــنچنین شاید

  1. من به دنبال زندگانی خویش

در پی نــــقد شادمانی خویش

  1. او رَوَد سوی نقطه ی پایان

تا سپارد امـــانت دل و جان

  1. آن جوانِ اسیـــــــرِ دامِ غرور

در خیـالات خام بود و سرور

  1. زیر پا می گذاشت حرمت پیر

می نمود آن فریده را دلگـــــیر

  1. آگه از رسم آدمی گــــــر بود

سر به درگاه مادرش می سود

  1. قدر مهرش همیشه می دانست

حُسن گل را ز ریشه می دانست

  1. او ولی مَرد زورِ بـــــازو بود

لحظه لحـظه،غرور با او بود

  1. همّتش دل شکستن مادر

جان رنجورِ خسته مادر

  1. مادر غمگسار غمدیده

از جفای زمانه،رنجیده

  1. در چنان حال و روزِ غم انگیز

رفت در یک اتــــــاق رازآمیز

  1. از غم آن بینوا به خود پیچید

چاره خویش،گوشه گیری دید

  1. رفت بر باد،آرزوهایش

آرزوهای آســــمانسایش

  1. یک طرف،خاطرات شورانگیز

سوی دیگر ز بــــی کسی لبریز

  1. مادر پـــــــــیر ماند و تنهایی

یک جهان،غصه و شکیبایی

  1. هر زمان از پسر درشتی دید

خاطرش از جسارتش رنجید

  1. میـــــــــخ کوبید سیــنه دیوار

میخ احساس خویش با دل زار

  1. مدتــی بعد از آن دل آزاری

چون که آمد پسـر به دیداری

  1. جای خالی نبود بر دیوار

تیرهای غم و دل غمخوار

  1. روی دیوار،میخ ها را دید

راز آنها ز مادرش پرســید

  1. گفت مادر که هر یک از آنها

دارد از رورگار،داستــــان ها

  1. هر جفایی که از تو من دیدم

میخی آنجا ز غصه کوبیدم

  1. میخ ها در اتاق این غمخوار

رنـــــــــج های دلند بر دیوار

  1. میخ ها رنج های من هستند

سالیـــــــــانی دل مرا خستند

  1. ای که هستی نماد بی دردی

کاش یـــاد گذشته می کردی

  1. یاد وقتی که شــــــیره ی جانم

می مکیدی به لطف و احسانم

  1. بودم ای پور!تا جوانی تو

آرزومند همزبانــــــــی تو

  1. چون زمان جوانیت آمد

دوره همزبانــــــــیت آمد

  1. قلب من ظالمانه بشکستـــی

راه شادی به روی من بستی

  1. کاخ آمال من نگون کردی

دیــدگانم گذار خون کردی

  1. گفت مادر به چشم گریانش

گویی آتش فتاده بر جـــانش

  1. میخ ها را شماره کن فرزند

تا شمـــــاری مصائبم در بند

  1. باید اکنون عصای من باشی

دیده و دست و پای من باشی

  1. کودکی های خود به یاد آری

گاه پـــــــیری دهی مرا یاری

  1. نی که آتش زنی تو بر جانم

یا که خاری شوی به چشمانم

  1. قصه را تا شنــــــید آن غافل

شرمساری کشیــد و شد عاقل

  1. گفت لعنت به من چه ها کردم

بس وفا دیـــــــــدم و جفا کردم

  1. حال از کرده ام پشــیمانم

سرشکسته از آن گناهانم

  1. بعد این خوبی از این پسر بینی

از دلش میوه ی صفا چیـــــــــنی

  1. ای که کوچک نواز دانایی

باید اکنون مرا ببخشـــایی

  1. بهر هر خوبیم به هر دـــــــیدار

بر کَن از مهر،میخی از دـــیوار

  1. کندن میخ چون که پایان یافت

آن جوان نزد مادرش بشتــــافت

  1. گفت بخشش ز مادران شاید

پسر از لطــــــــف مادر آساید

*****

  1. من که جانت به جور خود خستم

خواستــــــــــــــــار محبّتت هستم

  1. حال می بخشیم به یک لبخند؟

گفت می بخشمت،ولـی فرزند!

  1. گرچه میخی نمانده در دیوار

جایشان نقش بسته بر دیـوار

هژبر پاکزاد

29 آبان 1377 خورشیدی

- از کتاب گوهر پارسی

-این داستان را مادربزرگ عزیرم برای پدر گرانقدرم تعریف کرده بودند .


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

راز هستی

1 سال ها گردیده و بس روزگاران دیده ام

روز و شب از نامرادی های خود نالیــده ام

2 در گذار سرد و طوفان خیز پاییزان عمر

یاد فردای زمستان کرده و لرزیــــــــــــده ام

3 ای جوانان!ارزش گنج جوانی بی بهاست

حال می دانم که در نرد جهان بازیـــــــده ام

4 باغ دنیا بار شیرین فراوان گرچه داشت

میوه ی تلخی ز شاخ زندگانی چیـــــــــده ام

5 کس نگفته راز هستی را به من،هرچند من

هر کسی را دیده ام آن راز را پرسیـــــــــده ام

6 دوستان پیمان شکستند و جدایی ها رسید

مانده ام تنها و با این خاطر رنجـــــــــیده ام

7 ای هژبر غمزده!من هم چو تو در زندگی

خون دل ها خورده و از دیده خون باریده ام

هژبر پاکزاد

29 خرداد 1368 خورشیدی

- از کتاب گوهر پارسی


نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک