
میخ ها
- مادری با اُمید خود چندی
می کشید انتظار فرزندی
- تا که یک روز او پسر زایید
بر دلش نور زندگــــــی تابید
- شد شکوفا به باغ احساسش
با ورود پســــــر،گل یاسش
- شادمان شد بســــــــی ز آمدنش
بوسه ها زد ز دلخوشی به تنش
- کودک نو رسیده را تا دــــید
شعله ی مهر او زبانه کشیـد
- تا ز کودک صدای گریه شنید
در دلش عشق مادری جوشید
- دوره ی تازه ای پدید آمد
روزگار خوش امیــد آمد
- بخت،همراه گشــــت با مادر
تا در آغوش خود گرفت پسر
- رو به سوی خدا نیایش کرد
قدردانی از آن گشـــایش کرد
- سر به خاک مطهرش سایید
آستان مبـــــــــارکش بوسید
- سال ها بین مادر و فرزند
دوستی بود مایه ی پیوند
- زنگیشان چو قند،شیریـــن بود
با صفا بود و خالی از کین بود
- مادر از نیک اختری،سرمست
کودک از مهر مادری،سرمست
- خانه قلبشــــان چراغان بود
بلبل مهرشان غزلخوان بود
- در فضای امـــــید و آزادی
زندگی می گذشت با شادی
- کم کم آن نو رسیده برنا شد
کودک نــــــاتوان،توانا شد
- بازوان ستبر خود تا دید
جلوه های جهالتش جنبید
- دید چون قدرت جوانی خود
بُرد از یاد،ناتـــــــــوانی خود
- گشت نابخردی چنان یارش
دور شـد بخردی ز افکارش
- رفت کم کم وفا ز دنیـــایش
بی وفایی نشست بر جایش
- تا که در خود غرور و قدرت دید
سر ز فرمان مادرش پیـــــــــــچید
- ادب و تربیت ز یادش رفت
حرمت مادر از نهادش رفت
- داد از دست خوی انســـانی
بانگ زد بر سرش ز نادانی
- مادر مهربــــــــان خود آزرد
یاوری های او ز خـــاطر بُرد
- بُرز و بازوی خویش را نگریست
مادر دلپریــــــــــــش را نگریست
- گفت اکنون که چرخ،چرخیده
رشته های گذشـــــــته،پوسیده
- منِ قوی پنجه جوان،چون شیر
او زنی خسته است و مادر پیر
*****
28. ما کجا همنشین هم باشیم؟
می توانیـــــم همقدم باشیم؟
- هر کسی سوی کار خود باید
برود چونکه ایــــنچنین شاید
- من به دنبال زندگانی خویش
در پی نــــقد شادمانی خویش
- او رَوَد سوی نقطه ی پایان
تا سپارد امـــانت دل و جان
- آن جوانِ اسیـــــــرِ دامِ غرور
در خیـالات خام بود و سرور
- زیر پا می گذاشت حرمت پیر
می نمود آن فریده را دلگـــــیر
- آگه از رسم آدمی گــــــر بود
سر به درگاه مادرش می سود
- قدر مهرش همیشه می دانست
حُسن گل را ز ریشه می دانست
- او ولی مَرد زورِ بـــــازو بود
لحظه لحـظه،غرور با او بود
- همّتش دل شکستن مادر
جان رنجورِ خسته مادر
- مادر غمگسار غمدیده
از جفای زمانه،رنجیده
- در چنان حال و روزِ غم انگیز
رفت در یک اتــــــاق رازآمیز
- از غم آن بینوا به خود پیچید
چاره خویش،گوشه گیری دید
- رفت بر باد،آرزوهایش
آرزوهای آســــمانسایش
- یک طرف،خاطرات شورانگیز
سوی دیگر ز بــــی کسی لبریز
- مادر پـــــــــیر ماند و تنهایی
یک جهان،غصه و شکیبایی
- هر زمان از پسر درشتی دید
خاطرش از جسارتش رنجید
- میـــــــــخ کوبید سیــنه دیوار
میخ احساس خویش با دل زار
- مدتــی بعد از آن دل آزاری
چون که آمد پسـر به دیداری
- جای خالی نبود بر دیوار
تیرهای غم و دل غمخوار
- روی دیوار،میخ ها را دید
راز آنها ز مادرش پرســید
- گفت مادر که هر یک از آنها
دارد از رورگار،داستــــان ها
- هر جفایی که از تو من دیدم
میخی آنجا ز غصه کوبیدم
- میخ ها در اتاق این غمخوار
رنـــــــــج های دلند بر دیوار
- میخ ها رنج های من هستند
سالیـــــــــانی دل مرا خستند
- ای که هستی نماد بی دردی
کاش یـــاد گذشته می کردی
- یاد وقتی که شــــــیره ی جانم
می مکیدی به لطف و احسانم
- بودم ای پور!تا جوانی تو
آرزومند همزبانــــــــی تو
- چون زمان جوانیت آمد
دوره همزبانــــــــیت آمد
- قلب من ظالمانه بشکستـــی
راه شادی به روی من بستی
- کاخ آمال من نگون کردی
دیــدگانم گذار خون کردی
- گفت مادر به چشم گریانش
گویی آتش فتاده بر جـــانش
- میخ ها را شماره کن فرزند
تا شمـــــاری مصائبم در بند
- باید اکنون عصای من باشی
دیده و دست و پای من باشی
- کودکی های خود به یاد آری
گاه پـــــــیری دهی مرا یاری
- نی که آتش زنی تو بر جانم
یا که خاری شوی به چشمانم
- قصه را تا شنــــــید آن غافل
شرمساری کشیــد و شد عاقل
- گفت لعنت به من چه ها کردم
بس وفا دیـــــــــدم و جفا کردم
- حال از کرده ام پشــیمانم
سرشکسته از آن گناهانم
- بعد این خوبی از این پسر بینی
از دلش میوه ی صفا چیـــــــــنی
- ای که کوچک نواز دانایی
باید اکنون مرا ببخشـــایی
- بهر هر خوبیم به هر دـــــــیدار
بر کَن از مهر،میخی از دـــیوار
- کندن میخ چون که پایان یافت
آن جوان نزد مادرش بشتــــافت
- گفت بخشش ز مادران شاید
پسر از لطــــــــف مادر آساید
*****
- من که جانت به جور خود خستم
خواستــــــــــــــــار محبّتت هستم
- حال می بخشیم به یک لبخند؟
گفت می بخشمت،ولـی فرزند!
- گرچه میخی نمانده در دیوار
جایشان نقش بسته بر دیـوار
هژبر پاکزاد
29 آبان 1377 خورشیدی
- از کتاب گوهر پارسی
-این داستان را مادربزرگ عزیرم برای پدر گرانقدرم تعریف کرده بودند .

