کوپال
 

تعداد بازدیدکنندگان آنلاین: 0

میخ ها

  1. مادری با اُمید خود چندی

می کشید انتظار فرزندی

  1. تا که یک روز او پسر زایید

بر دلش نور زندگــــــی تابید

  1. شد شکوفا به باغ احساسش

با ورود پســــــر،گل یاسش

  1. شادمان شد بســــــــی ز آمدنش

بوسه ها زد ز دلخوشی به تنش

  1. کودک نو رسیده را تا دــــید

شعله ی مهر او زبانه کشیـد

  1. تا ز کودک صدای گریه شنید

در دلش عشق مادری جوشید

  1. دوره ی تازه ای پدید آمد

روزگار خوش امیــد آمد

  1. بخت،همراه گشــــت با مادر

تا در آغوش خود گرفت پسر

  1. رو به سوی خدا نیایش کرد

قدردانی از آن گشـــایش کرد

  1. سر به خاک مطهرش سایید

آستان مبـــــــــارکش بوسید

  1. سال ها بین مادر و فرزند

دوستی بود مایه ی پیوند

  1. زنگیشان چو قند،شیریـــن بود

با صفا بود و خالی از کین بود

  1. مادر از نیک اختری،سرمست

کودک از مهر مادری،سرمست

  1. خانه قلبشــــان چراغان بود

بلبل مهرشان غزلخوان بود

  1. در فضای امـــــید و آزادی

زندگی می گذشت با شادی

  1. کم کم آن نو رسیده برنا شد

کودک نــــــاتوان،توانا شد

  1. بازوان ستبر خود تا دید

جلوه های جهالتش جنبید

  1. دید چون قدرت جوانی خود

بُرد از یاد،ناتـــــــــوانی خود

  1. گشت نابخردی چنان یارش

دور شـد بخردی ز افکارش

  1. رفت کم کم وفا ز دنیـــایش

بی وفایی نشست بر جایش

  1. تا که در خود غرور و قدرت دید

سر ز فرمان مادرش پیـــــــــــچید

  1. ادب و تربیت ز یادش رفت

حرمت مادر از نهادش رفت

  1. داد از دست خوی انســـانی

بانگ زد بر سرش ز نادانی

  1. مادر مهربــــــــان خود آزرد

یاوری های او ز خـــاطر بُرد

  1. بُرز و بازوی خویش را نگریست

مادر دلپریــــــــــــش را نگریست

  1. گفت اکنون که چرخ،چرخیده

رشته های گذشـــــــته،پوسیده

  1. منِ قوی پنجه جوان،چون شیر

او زنی خسته است و مادر پیر

*****

28. ما کجا همنشین هم باشیم؟

می توانیـــــم همقدم باشیم؟

  1. هر کسی سوی کار خود باید

برود چونکه ایــــنچنین شاید

  1. من به دنبال زندگانی خویش

در پی نــــقد شادمانی خویش

  1. او رَوَد سوی نقطه ی پایان

تا سپارد امـــانت دل و جان

  1. آن جوانِ اسیـــــــرِ دامِ غرور

در خیـالات خام بود و سرور

  1. زیر پا می گذاشت حرمت پیر

می نمود آن فریده را دلگـــــیر

  1. آگه از رسم آدمی گــــــر بود

سر به درگاه مادرش می سود

  1. قدر مهرش همیشه می دانست

حُسن گل را ز ریشه می دانست

  1. او ولی مَرد زورِ بـــــازو بود

لحظه لحـظه،غرور با او بود

  1. همّتش دل شکستن مادر

جان رنجورِ خسته مادر

  1. مادر غمگسار غمدیده

از جفای زمانه،رنجیده

  1. در چنان حال و روزِ غم انگیز

رفت در یک اتــــــاق رازآمیز

  1. از غم آن بینوا به خود پیچید

چاره خویش،گوشه گیری دید

  1. رفت بر باد،آرزوهایش

آرزوهای آســــمانسایش

  1. یک طرف،خاطرات شورانگیز

سوی دیگر ز بــــی کسی لبریز

  1. مادر پـــــــــیر ماند و تنهایی

یک جهان،غصه و شکیبایی

  1. هر زمان از پسر درشتی دید

خاطرش از جسارتش رنجید

  1. میـــــــــخ کوبید سیــنه دیوار

میخ احساس خویش با دل زار

  1. مدتــی بعد از آن دل آزاری

چون که آمد پسـر به دیداری

  1. جای خالی نبود بر دیوار

تیرهای غم و دل غمخوار

  1. روی دیوار،میخ ها را دید

راز آنها ز مادرش پرســید

  1. گفت مادر که هر یک از آنها

دارد از رورگار،داستــــان ها

  1. هر جفایی که از تو من دیدم

میخی آنجا ز غصه کوبیدم

  1. میخ ها در اتاق این غمخوار

رنـــــــــج های دلند بر دیوار

  1. میخ ها رنج های من هستند

سالیـــــــــانی دل مرا خستند

  1. ای که هستی نماد بی دردی

کاش یـــاد گذشته می کردی

  1. یاد وقتی که شــــــیره ی جانم

می مکیدی به لطف و احسانم

  1. بودم ای پور!تا جوانی تو

آرزومند همزبانــــــــی تو

  1. چون زمان جوانیت آمد

دوره همزبانــــــــیت آمد

  1. قلب من ظالمانه بشکستـــی

راه شادی به روی من بستی

  1. کاخ آمال من نگون کردی

دیــدگانم گذار خون کردی

  1. گفت مادر به چشم گریانش

گویی آتش فتاده بر جـــانش

  1. میخ ها را شماره کن فرزند

تا شمـــــاری مصائبم در بند

  1. باید اکنون عصای من باشی

دیده و دست و پای من باشی

  1. کودکی های خود به یاد آری

گاه پـــــــیری دهی مرا یاری

  1. نی که آتش زنی تو بر جانم

یا که خاری شوی به چشمانم

  1. قصه را تا شنــــــید آن غافل

شرمساری کشیــد و شد عاقل

  1. گفت لعنت به من چه ها کردم

بس وفا دیـــــــــدم و جفا کردم

  1. حال از کرده ام پشــیمانم

سرشکسته از آن گناهانم

  1. بعد این خوبی از این پسر بینی

از دلش میوه ی صفا چیـــــــــنی

  1. ای که کوچک نواز دانایی

باید اکنون مرا ببخشـــایی

  1. بهر هر خوبیم به هر دـــــــیدار

بر کَن از مهر،میخی از دـــیوار

  1. کندن میخ چون که پایان یافت

آن جوان نزد مادرش بشتــــافت

  1. گفت بخشش ز مادران شاید

پسر از لطــــــــف مادر آساید

*****

  1. من که جانت به جور خود خستم

خواستــــــــــــــــار محبّتت هستم

  1. حال می بخشیم به یک لبخند؟

گفت می بخشمت،ولـی فرزند!

  1. گرچه میخی نمانده در دیوار

جایشان نقش بسته بر دیـوار

هژبر پاکزاد

29 آبان 1377 خورشیدی

- از کتاب گوهر پارسی

-این داستان را مادربزرگ عزیرم برای پدر گرانقدرم تعریف کرده بودند .


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک