
امّا نشد
1 در خیالم آرزوها داشتم ؛ امّا نشد
دل به مهر دیگران واداشتم ؛ امّا نشد
2 ای دریغا ! از نگاه بی ریایی های خویش
همرهان را دوستان پنداشتم ؛ امّا نشد
3 از رفیقانی که با هم عهد بستیم ای فلک !
همچو حافظ چشم یاری داشتم 1 ؛ امّا نشد
4 خویش چون بیگانه شد ، بیگانه در احساس خویش
با مرامی خویش خود انگاشتم ؛ امّا نشد
5 دیدن روی خوشی را در عبور زندگی
غم به روی غم بسی انباشتم ؛ امّا نشد
6 هر که آمد سوی من ، با مهربانی یا فریب
بر دلم پیوستن اش بگذاشتم ؛ امّا نشد
7 چون گشایش خواستم در کارها از آسمان
با امیدی دست ها برداشتم ؛ امّا نشد
8 در دل دیوانه ام فارغ ز دام دشمنی
نونهال دوستی را کاشتم ؛ امّا نشد
9 در گذار بندگی همچون هژبر پاکزاد
پرچم آزادگی افراشتم ؛ امّا نشد
هژبر پاکزاد
16 اسفند 1400 خورشیدی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ــ حافظ : « ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم »
* ــ از دیوان « سپهر سخن »