
پدر عزیزم،زادروزتان مبارک...
------------
زندگی بدون حضورتان،
چقدر سرد،
چقدر سخت،
چه دردناک و
چه غمناک،
و چه بی روح است،
تقریبا دو سال گذشت و هر روز،اشک و آه،بیشتر از روز قبل بود و چه بسیار بزرگوارانی که بیان کردند :
گوهری از دست دادیم
...هزاران افسوس...
------------
و به قول حسین پناهی،این بود زندگی؟!
------------
همدم دل های شکسته و له شده ما،تنها،سنگ سفید شد...
-----------
-----------
سنگ سفید
• در گذار زندگانی،کس چو من رنجی ندید
این دل غمدیده ام در نیمه راه خود برید
• گوهر تابنده ای را ناگهان دادم ز دست
در دل آزرده ام،تاریکی ی دنیا نشست
• شعله ور شد خرمن جانم ز داغ رفتنش
آتشی زد بر دل من،آخرین بوسیدنش
• موج غم های زمان،آمد به سوی ساحلم
رفت کوپال من و بی حاصلی شد حاصلم
• ارمغانی را که دادار جهانم داده بود
دزد گردون در کمین بود و ز آغوشم ربود
• من که در دل،آرزوهای فراوان داشتم
با غروب تلخ او،غم روی غم انباشتم
• همچو انسان ز پا افتاده ی بازنده ای
هستیم شد رهگذار حسرت پاینده ای
• با نکویی می کند داغ عزیزی دیده،یاد
هر زمان از مثنوی های هژبر پاکزاد
-------------
هژبر پاکزاد
15 تیر 1391 خورشیدی
>>>گزیده ای از دیوان افسانه کوپال<<<
--------------
24 مرداد،زادروز پدر عالیــــــقدر،بزرگــــــوار و ارجمــــــــــندم،مبارک ...
---------------
شایان پاکزاد
۲۴ مُرداد ۱۴۰۴ خورشیدی

