کوپال
 

تعداد بازدیدکنندگان آنلاین: 0


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

غزّه و صحنه های دلخراشش

به هر دلیلی ایجاد این وضعیت،بی انصافیست

آن بچه چه گناهی کرده...

و اکنون در دل خود چه آرزوهایی دارد ...

انسان با عمر محدود خود به دنبال چیست؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

شهین عمّه جان

شهین عمّه جان ، مَنیم گوزلَریمین اشقی

جَناب آقا خانن گوزَل قزی

بورهان سَلطَنَه نین عزیز گَلینی

جاهانسوز میرزانن عزیز خانمی

اورَگیمی بو سوزلَرینَن آپاردی :

اورَگیم سَنَه بَتدی

شهین عمّه جان :

......... « هوژَبــــر جان ! من اوشاقلقوننان سَنــی چُخ

ایستَه میشَم . بو گون ، دونَن سوزی دوی . بالا جان !

سَن همیشَه مَنی یـــاد اِلِییپ سَن . هِچ کیـــم سَننَن

قاباق مَنَــــه بایرامی موبارَک اُلسن دِمِییپ . بالا جان !

من دای گِتمَلییَم ؛ سَنی آللاهــا تاپشرِرَم . حِییف کی

اوزاق دوشموشوک و بیربیریمیزی گورَه بیلمِروک. مَنیم

طَرَفیمنَن بالالارون اوپگینَن ؛ نسرین جانا تبریک دِگینَن .

آدامن آخری بودی دا .من دَه چُخ یاشامشام. بالا جان !

سَننَن خودا حافیظلیگ اِلِرَم . بیلگینَن کی اورَگیـم سَنَه

بَتدی » .

ایسفَند آینن ییرمی سَککیزی

1401

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم فروردین ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

از رفتن شهین عمه عزیزم هم بیش از 40 روز گذشت؛به چه دل بسپاریم ...


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

پیام آقای علی صحبت کرمی

بادرود
عرض ادب و احترام خدمت شایان پاکزاد عزیز و استاد ميرزا قدیمی وتمامی دانشجویان دانشکده ی کوپال
سلام میفرستم به روح بلند عالیجناب هژبر پاکزاد که با نوشته های پربارشان آرامبخش دل های بی‌قرار ما بودند.
هر چه از مهربانی های ایشان بنویسیم باز هم کم است شخصیتی کم نظیر بودند حتی با منتقدانشان با مهربانی برخورد می کردند .
عاشق خانواده و شاگردان و دانشجویانش بودند.
استادی خوش ذوق و آداب دان و در حفظ ارزش ها پایبند بودند.
در سالیان دور که در مرکز آموزش شاگرد ایشان بودم هرگز بی احترامی از ایشان ندیدم و اما زیر بار زور هم نمی رفتند برای دفاع از حقوق دانش آموزان یک تنه در مقابل زورگویان می ایستاد تا حقی ضایع نشود.
شعری با نام "دانش آموزان "نوشتند و در جلوی سالن آموزشی نصب کرده بودند
نزدیک ۳۲ سال بود که ایشان را ندیده بودم در سال ۹۸ که سفری داشتم به خلخال تا روستای سجهرود برای دیدنشان رفتم و موفق به دیدارشان نشدم .
یاد وخاطراتشان جاویدان باد.
جا دارد از راهنمایی‌های استاد قدیمی بزرگوار بهرمند شویم انشاالله
شایان عزیز هم در این دانشکده را باز خواند گذاشت تا از نوشته های استاد پاکزاد ونظرات دانش آموختگان بهرمند گردیم.
شادو سلامت باشید.

پاسخ: درود بر شما

امروز و روزهای دیگر،لحظاتی خواهند بود که اگرچه بر بام قله ای بلند به واسطه افتخار بر مقام پدرم ایستاده ام،لیکن همزمان نقش بر فرش شده ام که آن گوهر دست نیافتنی را از دست دادم.

چقدر سخت است
چقدر سخت است همزمان در عرش و هم در فرش ...

نمی دانم
روز به روز بیشتر یقینم می شود که :
گرچه از هر ماتمی خیزد غمی
فرق دارد ماتمی با ماتمی

کلام شما،دقیقا نشانی از بزرگی ی شماست .امیدوارم سلامت و شاد باشید .

شایان پاکزاد


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

انتظار خسته

1 عشق سرشارت دلم را می برد

قطره ای هستم ؛ به دریا می برد

2 آرزوهــــایم بـــــه دنبالت مرا

دمبــــدم بالای بالا می بــــرد

3 نقش زیبایت نگاه حسرتــــم

سوی هر نقش دل آرا می بـرد

4 انتظار خسته ام ، احساس من

تـــا دل انــــدوه دنیا می بـرد

5 سوز تنهایی ، دل صد پاره ام

بی تــــو بنگر تا کجاها می برد !

6 هــــر نسیم یاد تـــــو ، آه مرا

تا بلنــــدای ثــــریّا می بــرد

7 بی تو کوپالـــم ! فراق فتنه گر

محنتم را هم به یغما می برد 1

8 یـــاد رویت این هژبر سوته دل

جانب گل هــای زیبا می برد

9 لحظه لحظه این دل دیوانــه را

شوق دیدارت بــــه فردا می برد

هژبر پاکزاد

15 مهر 1391 خورشیدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ حتّی نمی گذارد غمگین باشم !

* ــ از دیوان « افسانه ی کوپال »

نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مرداد ۱۳۹۹ توسط هژبر پاکزاد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

غمخانه ی وارونه

چه گـــوید این هــژبر دلپریش از حال و روزش

که در غمخانه ی وارونه چون شد بی تو کوپال !

هژبر پاکزاد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۷ توسط هژبر پاکزاد

20 سال پیش در یازدهم دی ماه بر مزاری با افسوس به همراه پدر و خانواده ایستادیم که بی عدالتی در این دنیا برای برادر را بپذیریم و امروز در یازدهم دی ماه،بر مزار پدر و برادر.

هزاران افسوس و امیدوارم این دو غم در زندگی دشمن نیز جاری نشود.

بیست سال پدر بر مزار کوپال به حزن ایستادند تا در بیست و یکمین سال،پدر هم رفتند در کنار کوپال.

دنیای بی عدالتی است.

کاش

کاش دنیای دیگری باشد...

دلم تنگ است اما واژه ای گویای آن نیست ...

شایان پاکزاد

1402/10/11 خورشیدی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

کوپال پاکزاد

یازدهم دی ماه 1382 خورشیدی روزی بود که با رفتن کوپال ، دلم رفت .

دوستار

1 در جهان بی وفا جایت نبود

حیف از رخسار زیبایت نبود ؟

2 خاطر آسودگان ، کوپال من !

آشنای بی کسی هایت نبود

3 آه ! گلچین دی 1 بیدادگـــر

فکــر دوران شکوفایت نبـــود

4 بخت نیکـــو در عبور زندگی

غمگسار جان شیدایت نبـود

5 تلخی دنیای وارون شد نصیب

رنگ شادی ، رنگ دنیایت نبود

6 هر زمان می دیدم آن را کز خطر

ای جسور دهر ! پروایت نبود

7 در جفای روزگار بی صفا

چاره ای بهـــر مداوایت نبـــود

8 در میان ظلمت غم ، عشق من !

کورسویی هم ز فردایت نبود

9 دوستار زندگی بودی ؛ ولی

گـردش هستی پذیرایت نبود

10 ای دریغ ! «افسانه ی کوپال»را

چون سرودم ، هیچ پیدایت نبود

11 بیش از آن گفتی هژبر دلپریش

لایق بــــــزم تماشایت نبـــود

هژبر پاکزاد

30 آذر 1397 خورشیدی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ دی ماه 1382 خورشیدی

* از دیوان « افسانه ی کوپال »

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۷ توسط هژبر پاکزاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

جناب آقای دکتر مظاهر زمانی ، عزیز ارجمندم

تکاپوی تبریک

به به که جهان به کام یار است

وان یار ، « هژبـر » نامدار است

تبریک بگـو ، بخند ، خوش باش

امــــــروز تولّــــــد بهـــــار است

عالیجناب ! جان جانان ! استاد هژبر پاکزاد !

واژه هــــای والا در زادروز خجسته تان بــــــه تکاپوی تبریک

برخاسته اند . بی گمان حضور مهربانتان روزهــــایمان را روشن تر

کرده است . با شما و از شماست که روزگار مبارک است .

پاینده باشید

شاگردتان

مظاهر زمانی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۱ توسط هژبر پاکزاد

هر اندازه سپاس و درود بر جناب آقای دکتر مظاهر زمانی عزیزم،پاسخگوی آداب والای ایشان نمی شود و نخواهد بود.

از ایشان و همه بزرگانی که در آیین بزرگداشت پدر،نقش داشتند،بسیار سپاسگزارم و تشکر می نمایم.گفتن جملات برایم ناراحت کنندست؛چون در هر واژه باید خود را بیدار کنم و به خود بگویم که پدر نیستند و این واقعیت،فقدان کوپال را تکمیل و تلخ ترین واقعیت زندگیم هست و خواهد بود،تا زمانی که خورشید این عمر ناخواسته،غروب کند .

از همه عزیزان و دوستداران پدرم،بسیار ممنونم و عدم ذکر نام هریک،تنها بنا به طفولیتم بوده که اسامی را به خاطر ندارم.اما جناب آقای دکتر زمانی،از آن معدود چهره های شاخصی هستند که از بیش از 35 سال گذشته،در یادم هستند و خواهند بود .

دستان تمامی دوستداران پدرم را به گرمی می فشارم و بقول پدر،اگرچه در نهایت،همه با از دست دادن ها،گریان خواهیم بود و آن روز،بی خبر خواهد رسید،اما تا آن روز،امیدوارم هر روز در کنار عزیزان و شاد باشید .

شایان پاکزاد

1402/10/06


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

1 گرچه پایان می پذیرد حالیا دیوان کوپال 1

کی ز یادم می رود افسانه ی دوران کوپال ؟

2 بی گمان گر شاهراه عاشقی ها باز باشد

این دل دیوانه است و عشق جاویدان کوپال

3 می درخشد همچو خورشید جهان آرا هماره

روبروی دیدگانم ، چهره ی خندان کوپال

4 صد هزار افسوس در آغاز پرشور جوانی

شد جهان بدسرشت بی وفا زندان کوپال !

5 در قنوت بی ریایش ، من به چشم خویش دیدم

دست تنها را نشان برتر ایمان کوپال 2

6 مرهمی پیدا نکردم در گذار زندگانی

تا که باشد اندکی یاریگر درمان کوپال

7 می زند آتش دلم را تا که می آید به یادم

در فضای ناامیدی ، گریه ی پنهان کوپال

8 بوده ام با بیت بیت چامه های دلخراشم

لحظه لحظه در مسیر یورش طوفان کوپال

9 گرچه نه سال از غروب تلخ کوپالم گذشته

با من است امّا همیشه یاد بی پایان کوپال

10 روزگارم چون جهنّم گشته ، آتش می گرفتم

تا که می دیدم غمی جانکاه در چشمان کوپال

11 کس نمی داند که شد برپا چه غوغای غمینی

در دل ویران من ، یا در دل ویران کوپال

12 از پگاهان تا پگاهان می شود جاری دمادم

برزبانم در فراز بیکسی ، « قربان کوپال »

13 دیده ام پیمان شکن ها را بسی ؛ امّا ندیدم

در محبّت ، بشکند یک بار هم پیمان کوپال

14 در عبور عمر سرشار از غمم تا واپسین دم

آخرین سوگند من باشد ، قسم بر جان کوپال

15 با تمام عشق و احساس دلش ، دیوانه ی اوست

تا نفس دارد هژبر بی سر و سامان کوپال

هژبر پاکزاد

4 دی 1391 خورشیدی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ اشاره به دیوان « افسانه ی کوپال »

2 ــ در نمـــــاز بـــــه دلیل مشکل دست اش با یک دست قنـــوت

می خواند .

* ــ از دیوان « افسانه ی کوپال »

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۰ توسط هژبر پاکزاد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

پیامی به خانواده ی آقای فریدونی

در یادبود جناب آقای کربلایی محرّم فریدونی

آدم دیری های خویشتنم


آقای فریدونی عزیزم !

با درود
افسوس من بیشتر از این است که نتوانستم ساعتی نزدشان بنشینم و سخنی چند بگویم و از گفته ها و خاطرات آن عزیز از دست رفته که آرزوی دلم بود و بـــه این شیوه از نوجوانی دلبسته بودم ، بهره مند شوم . شما این سعادت را نصیبم نکردید که شاید فرصت اش فراهم نشد . ای کاش ! خودم پیشگام می شدم که نشدم ؛ چه ، آدم دیری های خویشتنم و بدین صفت از خود گله دارم ؛ البتّه دورادور می شنیدم که مرد تلاشگر صادقی هستند و بـــــــــه همین مناسبت در � کوپال � یادشان می کردم و آن باری هم که برای حالپرسی از بانـوی زیبای چنارلق ، سرکار نوبات خانم آمدم تشریف نداشتند . از ویژگی هــای شایان ایشان ، جدا از شیفتگی شان به کار کشاورزی که سزاوار تقدیر است ، تربیت فرزندانی ست که تفاوت های آشکاری با خیلی هــــــا دارند و مثل اش ، وجود شما و خیبر عزیز است کـــــــــه نگارشتان نمای دلپذیری از آن است .
یاد عزیز رفته بخیر و همگی تندرست باشید .

هژبر پاکزاد

15 اسفند 1399 خورشیدی

نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۹ توسط هژبر پاکزاد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

غافار خان

غفّار خان

24 اردیبهشت 1306 خورشیدی ــ 14 بهمن 1385 خورشیدی

14 بهمن برابر با رفتن بزرگمرد ارجمند خلخال است .

امیر خسرو دارایی ؛ برهان السّلطنه : « ای کاش غفّار خان پسر من بود » !

غافارخان

دِدی شازدا امیـــر خسرو اورَکــــدَن :

« اُلِیدی کاش مَنیم اُغلم غافار خان !

جَسارت مِیــــدانی ایستِـــر اُغـــوللار

غافار خانن تاین ایستِر بو میدان » ! 1

هژبر پاکزاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ از چهار پاره ی 50 بیتی « بَزِرلَر یادمی »

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۸ توسط هژبر پاکزاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

آقای حبیب اشکانی ، همروستایی عزیزم

پیام زیر را در باره ی غزل « دوشمَن » به « کوپال » فرستادند :

مرکز آموزشی و فرهنگی

با سلام و ارادت

با شور و شوق خاصّی این غزل را سروده اید و این نشان از

دلی آرام و عاشق بودن به چها گوشه ی وطن است . « کوپال » ،

وبلاگ نیست ؛ بلکه مرکز آموزشی و فرهنگی مجازی است که از

تک تک واژگان آن چیزهای زیادی می شود آموخت .

حبیب اشکانی

8 مرداد 1398 خورشیدی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۸ توسط هژبر پاکزاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

بزرگمرد چنارلق

با سلام خدمت استاد گرانقدر و شاعر توانای خلخال

جای مردان بزرگی چون غفّارخان در روستای چنارلـق خالی

است؛ به همین بهانه یادش را گرامی می داریم . چنارلق در گذشته

بــــه پشتوانه ی این بزرگمرد دارای امکاناتی از جمله آسیاب آبــی ،

حمّام و ... بود ؛ امّا امروز آثاری از آنها نیست و شایسته است کــــه

بار دیگر آثار ملّی روستا بازسازی گردد تا تاریخ چنارلق به واسطه ی

کوتاهی ما و نبود آگاهی ، دستخوش تغییر و فراموشی نشود . خدا

بیامرزد این بزرگمرد چنارلق را .

حبیب اشکانی

14 بهمن 1396 خورشیدی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ توسط هژبر پاکزاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

بورا ایراندی ؛ ایران

1 اَگَــر تاری پایی ایستَکلی جانـدی

بیـــزیـــم ایرانــــدا آذرباییجانــدی

2 اورَکلَر آی دوشونمَزلَر ! بیلون کی

وراننان اُخلاری ایـــرانَه ، قانـــدی

3 اَیَـــن باش اوزگَیَــــــه ایرانمـــــزدا

بیزیم خُش گونلَری هَردَن قاتاندی

4 اُیان قارداش ! بورا ایراندی ؛ ایران

بِلَـــه بیلمَه کی ایراننی یاتانـدی

5 گوزَل ایرانَه باشدی،هاممی بیلسین

بـو آذرباییجان کی غَمدَه یانـــدی

6 صَبیر چون گــوردی آذرباییجاننان

اَتاجی اُلماقا دوشمَن دادانــدی

7 اُ کی تَبریــز دَه ایستِر آیــــرلقلار

بو دوشمَن سندران یِردَه یاماندی

8 سَسون کَس ؛ اوزگَیَه ایران اَییلمَز

بوتــون ایراندا آیـرلماق یالانــدی

9 وَطَننَن بیر قارچ دا وِرمَروک بیــز

اوجاسن ، آلچاقن ؛ داغ یا آراندی

10 بَیَـه تَبریز قُیار میدان قالا بُش ؟

قُجا سنگردَه بیر ارتش جاواندی

11 بو غِیرَتلی هوژَبر اوز گوز یاشیینَن

اوزاقدا چُخ شوعاروزدان اوتاندی 1

هژبر پاکزاد

14 آبان 1398 خورشیدی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ در بازی استقلال ــ تراکتـــور سازی ورزشگاه یادگار امام تبریز ،

گروهی تماشاگـــر نما شعارهــــای سیاسی ، قومی و نژادی

هنجارشکن سردادند ! ( 10 آبان 1398 خورشیدی )

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۸ توسط هژبر پاکزاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

آقای میرزا قدیمی ، همروستایی عزیز شعری به ( کوپال ) فرستادند

که تقدیم می گردد

سایه سر

هر جا که ( هژبر ) 1 است ، به سر ، سایه سری هست

هر جا که ( سهند ) ی ست 2 ، در آنجا ( حسن ) ی هست 3

هر جا سخن از حبّ ( حبیب ) 4 ، عشق و صفا بود

دانشکده ی علم و ادب ، گوهر ناب و ( رجب ) ی 5 هست

وقتی کـــــه ز تـــــــــو یار و مددکار بجوینـــــد

فی الفور بیان دار که ( نظمی ) 6 به میان هست

تـــــا پشت و پنــــــاه همگی حضرت حقّ است

از نیش حسودان نهراسیم که ما را سپری هست

تا باد، هژبر سخنم باد ؛( دانشکده ) 7 باد و همه یاران مصمّم

( میرزا ) 8 هم اگر هست ، به شوق همگی هست

میرزا قدیمی

20 مهر 1398 خورشیدی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ هژبر پاکزاد

2 ــ حشمت بهاری

3 ــ حسن شفقتی

4 ــ حبیب اشکانی

5 ــ رجبعلی فریدونی

6 ــ جواد نظمی

7 ــ دانشکده ی کوپال

8 ــ میرزا قدیمی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۸ توسط هژبر پاکزاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد

خوش باشید

پاییز کوچ کـرد و زمستان از راه رسید . برف نماد سپیدی است ؛ ولی

دلتان برفی مباد . در زمهریر طوفان های زمستانی دلی گرم گرم داشته ــ

باشید . برف و کولاک در بیرونی خانه به آرایش طبیعت سرگرم باشد ؛ امّا

در اندرونی ، خانه ای گــــرم و آرامش بخش ، احساستان را به فرداهــای

امیدآفرین بکشانــــد . زمستان سرد و اجاق هـــای گـرم از دی و بهمن به

اسفند مژده رسان همراهیتان کنند و آنـــگاه برای سرزدن آفتاب فروردینی

به انتظار نوروز پیروز باستانی بنشینید .

خوش باشید

با بهترین آرزوهــا

هژبر پاکزاد

3 دی 1402 خورشیدی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم دی ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک