کوپال
 

تعداد بازدیدکنندگان آنلاین: 0

سنگ سفید

  1. در گذار زندگانی،کس چو من رنجی ندید

این دل غمدیده ام در نیمه راه خود برید

  1. گوهر تابنده ای را ناگهان دادم ز دست

در دل آزرده ام،تاریکی ی دنیا نشست

  1. شعله ور شد خرمن جانم ز داغ رفتنش

آتشی زد بر دل من،آخرین بوسیدنش

  1. موج غم های زمان،آمد به سوی ساحلم

رفت کوپال من و بی حاصلی شد حاصلم

  1. ارمغانی را که دادار جهانم داده بود

دزد گردون در کمین بود و ز آغوشم ربود

  1. من که در دل،آرزوهای فراوان داشتم

با غروب تلخ او،غم روی غم انباشتم

  1. همچو انسان ز پا افتاده ی بازنده ای

هستیم شد رهگذار حسرت پاینده ای

  1. با نکویی می کند داغ عزیزی دیده،یاد

هر زمان از مثنوی های هژبر پاکزاد

هژبر پاکزاد

15 تیر 1391 خورشیدی

>>>گزیده ای از دیوان افسانه کوپال<<<

24 مرداد،زادروز پدر عالیــــــقدر،بزرگــــــوار و ارجمــــــــــندم،مبارک ...

پدرم،مسیر این زندگی بدون چراغ هدایتتان،ناگوار و ترسناک است ...

بر این باورم که ادامه زندگی با نبود اینچنین پدری،دائماً در سیاهی و گمراهیست.

خواستم به این شکل در این دانشکده که یادگاری از آن عالیقدر است و همیشه نگران بودید که بعد از من،حاصلش چه خواهد شد،هم به یاد شما باشم و هم به یاد کوپال که با رفتنش،عمر پدر نیز رفت،اما گفتنی است من همچون قطره ای هستم و قطره،هرگز جایگزین دریا نخواهد شد.

پدرم،افتخار می کنم که فرزندتان هستم و در انتظار لحظه ای که به شما و کوپال،بپیوندم،هر روز،بیش از روز قبل ...

خواستم بدانید که تا لحظه ای که نفس در بدن دارم،رسالتم،به انجام رساندن اشعارتان به شکل کتاب،خواهد بود.

گزیده ای از دیوان کوپال را در بالا قید کردم و امروز،متوجهم که سوگ من نیز،همان اشعار،در وصف هردوی شماست...

فقط خودمان می دانیم که در نبودتان،چه به روزگارمان گذشته و می گذرد...

تولدتان مبارک

24 مُرداد 1403 خورشیدی

شایان پاکزاد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۳ توسط هژبر پاکزاد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک