
راز هستی
1 سال ها گردیده و بس روزگاران دیده ام
روز و شب از نامرادی های خود نالیــده ام
2 در گذار سرد و طوفان خیز پاییزان عمر
یاد فردای زمستان کرده و لرزیــــــــــــده ام
3 ای جوانان!ارزش گنج جوانی بی بهاست
حال می دانم که در نرد جهان بازیـــــــده ام
4 باغ دنیا بار شیرین فراوان گرچه داشت
میوه ی تلخی ز شاخ زندگانی چیـــــــــده ام
5 کس نگفته راز هستی را به من،هرچند من
هر کسی را دیده ام آن راز را پرسیـــــــــده ام
6 دوستان پیمان شکستند و جدایی ها رسید
مانده ام تنها و با این خاطر رنجـــــــــیده ام
7 ای هژبر غمزده!من هم چو تو در زندگی
خون دل ها خورده و از دیده خون باریده ام
هژبر پاکزاد
29 خرداد 1368 خورشیدی
- از کتاب گوهر پارسی

