کوپال
 

تعداد بازدیدکنندگان آنلاین: 0

راز هستی

1 سال ها گردیده و بس روزگاران دیده ام

روز و شب از نامرادی های خود نالیــده ام

2 در گذار سرد و طوفان خیز پاییزان عمر

یاد فردای زمستان کرده و لرزیــــــــــــده ام

3 ای جوانان!ارزش گنج جوانی بی بهاست

حال می دانم که در نرد جهان بازیـــــــده ام

4 باغ دنیا بار شیرین فراوان گرچه داشت

میوه ی تلخی ز شاخ زندگانی چیـــــــــده ام

5 کس نگفته راز هستی را به من،هرچند من

هر کسی را دیده ام آن راز را پرسیـــــــــده ام

6 دوستان پیمان شکستند و جدایی ها رسید

مانده ام تنها و با این خاطر رنجـــــــــیده ام

7 ای هژبر غمزده!من هم چو تو در زندگی

خون دل ها خورده و از دیده خون باریده ام

هژبر پاکزاد

29 خرداد 1368 خورشیدی

- از کتاب گوهر پارسی


نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲ توسط هژبر پاکزاد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک