
هژبر پاکزاد
خزان مستانه می تازد
1 نشاط زندگانی رفتـــــه و یارای پروازم
نه شوری در سرم مانده ، نه افسونی در آوازم
2 هزاران کار مانده ست و منم سردرگم دنیا
نمی دانم کدامین را در این ویرانه آغازم
3 خزان مستان می تازد ؛ جوانی رنگ می بازد
در این هنگامه می سوزم که با این فتنه می سازم
4 درونم خویشتن سوزد ؛ برونم شعله افروزد
خدایا ! زندگانی را چه مظلومانه می بازم
5 به آتش می کشد هر دم ، شرار غم قرارم را
از این غمخانه باید خود به شادی خانه اندازم
6 به ره گم کرده ای مانم در این دنیای وارونه
توان و مرکبی خواهم به ملک دیگری تازم
7 جهان ارزانی دنیاپرستان زمان باشد
که من ، تنها به مهر این دل دیوانه می نازم
8 خیال عاشقی دارم ؛ ره میخانه می جویم
شراب عشق می خواهم که مستانه سر افرازم
9 ز باغ و گلشن گیتی ، نسیم بیکسی آید
چه می خواهم که گویندم هژبر نغمه پردازم
هژبر پاکزاد
14 مرداد 1368 خورشیدی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* برگ 68 دیوان « گوهر پارسی »

