
فرّهی
1 به نام خداوند عشق و بهار
کز او مانده نوروز ما یادگار
2 در آن روزگار کهنسال ما
که شد زندگانی سراسر صفا
3 بهاری دگــــر باره آمد پدید
همانی که دادار ما آفریـــد
4 به کوچ زمستان بهاران رسید
تن خسته را دولت جان رسید
5 چو جمشید بر تخت شاهشهی
نشست آن زمان با همه فرّهی ،
6 خوش اندیش مردان بپاخواستند
همه کاخ شاهی برآراستند
7 به گفتار فردوسی پاکزاد
همان ارزشی مرد نیکو نهاد :
8 « به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند »
9 به مهر خداوند جان و جهان
گـــرفتند ایــــرانیان ارمغان
10 هوا خوش ، زمان خوش به ایران زمین
بــــر آن آفریننده بس آفرین
11 نسیم آمد و جان گل ها شکفت
شمیم از دل گل بسی قصّه گفت
12 به شوق آمدند آن زمان بلبلان
شدند از دل و جان خود نغمه خوان
13 چه کوه و چه صحرا همه سبزه زار
که انگار پوشیده مخمل ، بهار
14 دهل زن دهل زد به روز نوین
رسید از گذر نغمه ی دلنشین
15 بیامد نواهای سرنا به گوش
در آن شادمانی ز سر برد هوش
16 زنان در گذرها گل افشان شدند
به نوروز پیروز مهمان شدند
17 گهی شد فروزان هوای بهار
گهی شست باران به شادی غبار
18 مه آمد ؛ سپس نم نم آسمان
به زیبایی خود ، کران تا کران
19 چو ایرانیان بـــزم آراستند
بـــه تبریک نوروز برخاستند
20 خدایا ! چنان روز ، پاینده باد
فروغش بدین بوم ، تابنده باد
21 هژبر ارمغان داد این مثنوی
که با عشق و با گوش دل بشنوی
هژبر پاکزاد
25 اسفند 1397 خورشیدی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ــ از دیوان « سپهر سخن »

