
دست آسمان
1 اگـــر امید پیامی ز مولوی داری
شنو ز شاعر وارسته این سخن ؛ باری:
2 « هزار بار پیاده طواف کعبه کنی
قبول حق نشود ، گر دلی بیازاری »
3 شود هماره تو را دست آسمان یاور
به ناتوان چو کنی با توان خود ، یاری
4 دگر به یک دل بشکسته سنگ کینه مزن
چو جویبار محبّت در آن بشو جاری
5 غمی دوباره فزودن ، هنر نمی باشد
هنر ، زدودن غم بوده است و غمخواری
6 چو کار خیر فراز آیدت مکن تأخیر
به صحنه آی و به پرسشگران بگو : آری
7 تفاوتی نکند مسجد و خراباتت
اگر که کاله ی فرمانبری خریداری
8 به خویش خویش بیندیش و آفرینش خویش
که پی بری که تو از جلوه های داداری
9 ز عشق و معرفت شعر جانشکار هژبر
خوشا کسی که دلش بوده جام سرشاری
هژبر پاکزاد
9 دی 1397 خورشیدی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ــ از دیوان « سپهر سخن »

