
آقای عهدالّه امیری در واتساپ غزلی از
دکتر افشین یداللهی ، ترانه سرا و پزشک اعصاب و روان
برایم فرستادند که خیلی به دلم نشست .
به ایشان قول دادم غزلی با همان وزن و ردیف بسرایم .
این غزل در وفای به عهد سروده شد :
آمد غمی
1 آمد غمی که سوی جنونم کشید و رفت
بر حال و روز تلخ کنونم کشید و رفت
2 اهریمنی نمود غم و پرده ی سیاه
بر قامت بلند شگونم 1 کشید و رفت
3 با اشک و آه آمد و با دیدگان مات
از محفل نشاط برونم کشید و رفت
4 من در پناه پاک سرشتی که غم رسید
با رغم خویش سوی فسونم کشید و رفت
5 بر دشت روزگار جفاپیشه ناگهان
نقش ستم ز جاری خونم کشید و رفت
6 در خلوت نشیب نگون بخت با کمین
خنجر به ارمغان سکونم کشید و رفت
7 در حیرتم بسی که از آغوش زندگی
تا اشتیاق سوخته چونم کشید و رفت
8 فرهاد بیستون به امیدی در انتظار
امّا غم از امید ، ستونم کشید و رفت
9 با این قضاوتش که هژبرا ! نصیب توست
آتش بر آرزوی درونم کشید و رفت
هژبر پاکزاد
24 اسفند 1400 خورشیدی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ــ فال نیک
* ــ از دیوان « سپهر سخن »

